تبليغاتX
اینجا بهترین جای دنیاست

اینجا بهترین جای دنیاست

از زادن عشق تا مرگ عاشق، از همیشه می گویم، تا همیشه می گویم. کمی هم تو با من بگو

نوروز يكهزار و سيصد و هشتاد و نه

سال نو مبارك

 

تقديم به بارانه ي بهشتي ام

 

بوي باران بهار

بوي بارانه ي من

بوي تنها شدن و

بوي محو تو شدن

 

بافتن موهاي تو

مثه بستن سبزه ي عيد

آخر وا شدنش

موندن با تو رو داره نويد

 

قصه هاي هر شب تو

خواب شيرين و شبهاي خوشي

تصوير پريدن من و خنده ي تو

روي بوم نقاشي 

 

چراغوني درخت پير

سوسو زدن چشمهاي ما

توي اين بهار دلخوشي

خوش به حال فرداي ما

 

شكفتن گلهاي كوچيك درخت

توي دستهاي سرد و يخ زده ات

بده تا گرم كن اون نوازشگرهاي خسته رو

با شعله ي عشق گم شدت

.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 13:56  توسط حمید  | 

پایان درد


می بندی پنجره را

منظره را می کاهی

بیخبری که هرگز

نمیمیرد نگاهی

خیره به دستان تو

همیشه می خورد موج

سبزی بوستان ما

از ابتدا در این اوج

با تو همیشه وحشت

از خیل بودن ما

با ما همیشه عزت

فتح بلندی ماه

ای بی صفت گرفته

در دست خود لغت را

اما نمی شود ساخت

واژه ی ماندنت را

می روید آرزوها

از دشت و کوه و صحرا

موجی به سبزی عشق

بی انتها چو دریا

می کشدت چو فرعون

بر سینه ی دلیران

منظره ای عیان است

پایان درد ایران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 0:32  توسط حمید  | 


درون پرده مي بافند

خيال باطل ما را

گمان دارند كه بردارند

وجود كامل ما را

 

اگر هست اين ميان اويي

چرا سبزي نمي رويد؟

چرا دستي نمي گيرد؟

چرا رنجي نمي كاهد؟

 

چرا بيهوده مي ماند؟

بميرد تا بدانم نيست

كه كاري با توان خويش

به پايان برسانم

كه اين دره سقوط ماست

نه اويي و نه همراهي

كه اينجا نمي شد ماند

نگفتند، من كه مي دانم

 

از اين برهه سفر كردم

كه جايي تازه بياندازم

براي باور بودن

نبودن را براندازم

 

گمان كردم كه مي بايد

كنار سايه ها پژمرد

نبايد نور گرديد

نبايد دست به خورشيد برد

ولي از تازه فهميدم

نه هيچي! نه همراهي!

نيازي من نميدارم

به دست و تكيه گاهي

كه من خود پرده بردارم

شروعي تازه سر دارم

كه چشمم را به شوري

رسانم به شهر روشنايي

 

هنوز هم درگير حق و ناحقيم! حرف در ميانه و ما در كناره ايستاده ايم! پس حرفها را بياندازيم به جان هم تا مگر فرجي شود و عجب خيال خامي!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 1:1  توسط حمید  | 

سبز می شویم


نگون! ای واژه که نمی سازی کنار هم

برای آزادی این شعر در فریاد میهن

ننگ! لحظه برای درک این تقویم

که سر نمی شماری از این تحکیم

درود ای مرگ ببر همراه مرا

ببر یاد نکن امروز را برای فردا

خوش باش دشنه به دست ترسو

کمی آن طرف می برندت بهشت آرزو

آفرین ای همیشه همراه سبز تنهایی

نفرین بر این دست سنگین جدایی

دوباره می رسد، فاصله گم می شود

جسم من در وطنم سبز و خرم می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 22:49  توسط حمید  | 

موج سبز

بغض دیروز و هنوزه تو صدام

کسی نیست بشنوه این نعره هام

تو تموم بغض من یک نفسه

این صدا آخرین پریده ی این قفسه

برای تغییر و تصمیم

چقدر تحقیر و زنجیر

 

ای بیدار و هوشیار

پرده از خواب قصه بردار

این تبسم های بی معنی

این دروغهای بی پندار

 

برای بغض امروز و صدای دیروزم

بساز نمایی از شبی که میسازم

برای رخت عریان تن میهن

لباسی تازه بردار از پوسیده ی این تن

بپوشانش که سر بگیرد اوج

نیفتد چشمش بر سبزی این موج

 

ای بیدار و هوشیار

پرده از خواب قصه بردار

این تبسم های بی معنی

این دروغهای بی پندار

 

بمیر ای بغض من، اینجا جای سخن نیست

بمیر هم سوی من، اینجا وطن نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 22:37  توسط حمید  | 

آزادی رویایی که به سر داری

چشم داشتی بر تصور تو نداشت، تنها معامله اش با خورشید نمی گرفت و هیچ وقت آسوده نمی شد، بس که چشمش را می سوزاند و خانه اش را داغ می کرد. تازگی ها هوس آزادی کرده بود، می خواست عریان و بی پروا در برکه شنا کند شاید اینگونه فکر می کرد دیگر در دسترس آسمان نخواهد بود و خورشید تن اش را نخواهد سوزاند.

طفلکی کمی هم کم حواس بود، گویا فکر می کرد مرد قصه هایش خوابیده و او را رها کرده. قصه ی ما تازه پا می گرفت مثل نوزادی در دستهای قوی پدرش!

او هوسش را پاسخ داد و عریان در موجی از آرامش آب فرو رفت و خوابش برد در بستری از خنکای احساس موجهای ظریف و کوچک تشنه. چنان غرق شنیدن تنهایی اش بود که نفهمید آنطرف تر شاخه ها می لرزند و بوته ها می افتند و گل و لای زمین له و نوردیده می شوند.

آزادی این آبادی برابر تمام بستنهای یک رویا شد. گوشه ی دامانش لکه هایی نشست و همیشه ماندگار شد و حتی خیال یک آزادی دیگر تن نازکش را می لرزاند.

گفته بودمش اینجا جای پریدن نیست. اینجا خواب خوش بر هم زدن است. کاش می فهمید و همان هنگام می دانست. طفلی او هم مقصر نیست، عمری پشت این سیاهی های چادر و روبند محکوم و مظلوم بود، اما چه می دانست که یک بار هم نمی باید از این جامه ی بی معنا خارج شد، آخر اینجا جای معنا داشتن نیست، همه ی آبادی فهمیدند و چرا او، افسوس دیر فهمید.

حق دارد! حق دارد که بخواهد بداند پس این روبندها شاید بشود آزاد بود و برای تن عریان، جامه ای از روشنی چشمه و آب دوخت تا که حتی چشم خورشید بر تن نازک و نرم اش نیفتد و گناهی هم نداشت.

باید این آبادی هم بفهمد که روزی دیگر کسی دیگر هم خواهد آمد و او هم همین آزادی را خواهد خواست. پس چاره چیست؟ باید او هم در حسرت این آزادی بسوزد یا لکه ای دیگر شود طالع او؟ خورشید داغ است و سیاهی چادر را مشتعل می دارد و کمی هم هوس آزادی را بیشتر. بگذار فریاد کشیم، هم برای اولین بار آزادی، هم برای بار اول آزاد شویم. مگر عریان بودن چه گناهی دارد؟ مگر آزادی ما مشکلی می سازد؟

روبندت را باز کن، دل به دریا بزن و تن به موسم خنکایی که می خواهی. نفسم را بر دیده ی تو می پوشم که کسی هرگز بر سرش هم نزند آزادی تو، اندیشه ی آزادت را حبس کند. وقت دیگر آبادی دیگر می سازم تا کسی در فکر خرابش برای تو قفس نسازد از داغی آفتاب و تیرگی چادرها.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:18  توسط حمید  | 

پیله های به هم تنیده ی تنت فرو ریختند و حال که عریان شدی می بینم که در من هیچ عطشی از لمس تو نیست! همین فریب ساده را بارها از زندگی خورده ام! شاید هم بارها من پای حرفم نمانده ام! مهم نیست! معجزه ای رخ داد تا یکبار دیگر پی به اشتباهم ببرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:56  توسط حمید  |