چشم داشتی بر تصور تو نداشت، تنها معامله اش با خورشید نمی گرفت و هیچ وقت آسوده نمی شد، بس که چشمش را می سوزاند و خانه اش را داغ می کرد. تازگی ها هوس آزادی کرده بود، می خواست عریان و بی پروا در برکه شنا کند شاید اینگونه فکر می کرد دیگر در دسترس آسمان نخواهد بود و خورشید تن اش را نخواهد سوزاند.
طفلکی کمی هم کم حواس بود، گویا فکر می کرد مرد قصه هایش خوابیده و او را رها کرده. قصه ی ما تازه پا می گرفت مثل نوزادی در دستهای قوی پدرش!
او هوسش را پاسخ داد و عریان در موجی از آرامش آب فرو رفت و خوابش برد در بستری از خنکای احساس موجهای ظریف و کوچک تشنه. چنان غرق شنیدن تنهایی اش بود که نفهمید آنطرف تر شاخه ها می لرزند و بوته ها می افتند و گل و لای زمین له و نوردیده می شوند.
آزادی این آبادی برابر تمام بستنهای یک رویا شد. گوشه ی دامانش لکه هایی نشست و همیشه ماندگار شد و حتی خیال یک آزادی دیگر تن نازکش را می لرزاند.
گفته بودمش اینجا جای پریدن نیست. اینجا خواب خوش بر هم زدن است. کاش می فهمید و همان هنگام می دانست. طفلی او هم مقصر نیست، عمری پشت این سیاهی های چادر و روبند محکوم و مظلوم بود، اما چه می دانست که یک بار هم نمی باید از این جامه ی بی معنا خارج شد، آخر اینجا جای معنا داشتن نیست، همه ی آبادی فهمیدند و چرا او، افسوس دیر فهمید.
حق دارد! حق دارد که بخواهد بداند پس این روبندها شاید بشود آزاد بود و برای تن عریان، جامه ای از روشنی چشمه و آب دوخت تا که حتی چشم خورشید بر تن نازک و نرم اش نیفتد و گناهی هم نداشت.
باید این آبادی هم بفهمد که روزی دیگر کسی دیگر هم خواهد آمد و او هم همین آزادی را خواهد خواست. پس چاره چیست؟ باید او هم در حسرت این آزادی بسوزد یا لکه ای دیگر شود طالع او؟ خورشید داغ است و سیاهی چادر را مشتعل می دارد و کمی هم هوس آزادی را بیشتر. بگذار فریاد کشیم، هم برای اولین بار آزادی، هم برای بار اول آزاد شویم. مگر عریان بودن چه گناهی دارد؟ مگر آزادی ما مشکلی می سازد؟
روبندت را باز کن، دل به دریا بزن و تن به موسم خنکایی که می خواهی. نفسم را بر دیده ی تو می پوشم که کسی هرگز بر سرش هم نزند آزادی تو، اندیشه ی آزادت را حبس کند. وقت دیگر آبادی دیگر می سازم تا کسی در فکر خرابش برای تو قفس نسازد از داغی آفتاب و تیرگی چادرها.
